مارتیامارتیا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

martia sheitoon

خنده های شیرین

 مارتیا جون امروز ٩٢.١٠.٢٦ است و تو را با محسن غروب به خانه ما آورد که کلی با دیدنت شاد شدیم و باهات بازی کردیم  آخر شب هنگامی که می خواستین برین خونه تون تو دلت نمی آمد که بری و دست منو گرفته بودی و من هم شروع کردم تا تو رو بخندونم و تو هم انگار خوشت اومد و شروع کردی به خندیدن و با زبان بی زبونی به من فهموندی که تو هم بخند و این خنده من باعث شد که تا به هم نگاه می کردیم می خندیدیم و تو قهقهه می زدی عزیزم حدود ده دقیقه بی دلیل به هم نگاه کردیم و قهقهه زدیم با صدای مامان المیرا که جلوی در منتطر تو بود ازت خواستم که بری یعنی من ببرمت پیششون ولی تو دست منو گرفتی و اشاره کردی که بشینم و با نگاه تو صورتم دوباره خندیدی و من هم دنبال تو ...
27 دی 1392

کمک کردن مارتیا به مادر جون

  راستی خاله جون همان روز که گفتم باهم خندیدیم چند ساعت قبلش یعنی ٩٢.١٠.٢٦ عصر وقتی تنها پیش ما بودی و طبق معمول بدنبال فضولی و به هم ریختن رفتی تو آشپزخونه خلاصه کلی همه کشوها رو به هم ریختی و یکی از ظرف های شکر را ریختی زمین که صدای مادرجونت بلند شد و گفت پسرم این چه کاریه حالا برو نپتون بیار تا جمع کنم و تو مثل یه پسر بزرگ گوش دادی و بعد رفتی جارو دستی که از خودت بلندتر بود رو کشون کشون آوردی و دادی دست مادرجون و اون هم حسابی بوست کرد و قربون صدقه ات رفت بعد گفت این که نپتون نیست پس برو خاک انداز بیار که خوابیدی زمین زیر ظرفشویی و دستتو دراز کردی تا خاک انداز برداری و چون دستت نرسید آنقدر  هه هه گفتی تا مادر جون اومد برا...
27 دی 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به martia sheitoon می باشد